از 24 ساعت شبانه روز درست 10-12 ساعتش رو در حال نوشتن پروژه ام هستم اونم با دست .چون استادم اینطوری خواسته میترسه بدم بیرون برام تایپ کنن خبر نداره من خیلی زیادی بدخطم وبهتره تایپ کنم تازه من معمولا خودم کارای تایپی رو انجام میدم مگر خیلی عجله داشته باشم حالا وقتی موقع خوندش گیر کرد میفهمه حق با منه وتایپ بهتره . البته اینجوری خیلی بهتره کلی سرگرم شدم کف اتاقم پر از کاغذ و کتاب و جزوه است .
یکی از دوستان یه ایمیل برام زده که اسلایدی از عکسهای جینگولی بچه هاست خیلی خوشملن و ماه کف اتاقم توی یه مشت کاغذ دراز کشیده بودم و داشتم پروژه رو تکمیل میکردم که هوس کردم دوباره اسلایدها رو نگاه کنم یکی از بچه ها منو یاد بچگی خودم میندازه (البته از من خیلی خوشکلتره من بچه تر که بودم خیلی خوشکل بودم نیدونم چرا الان به اون قشنگی نیستم وتازه زشتم شدم.) واسه همین گذاشتمش صفحه دسک تاپ ،میگفتم داشتم اینا رو نگاه میکردم که یکی از تلفنهام زنگ خورد (من تجارت خونه دارم بنابراین چندین خط تلفنم دارم) شماره رو نشناختم ولی برش داشتم میگم الو میگه سلام میگم شما؟ میگه من حمیدم خوبی ؟ میگم حمیدی که باش مرتیکه و گوشی رو قطع میکنم همین موقع مامان اومد پیش من اسلاید ها رو نشونش دادم خیلی خوشش اومد نشست رو مبل و چند بار نگاشون کرد گوشی رو روی سایلنت گذاشته بودم که مامان گفت دخمره گوشیت زنگ میخوره دیدم باز همونه برای اینکه مامانم مشکوک نشه جوابش دادم شروع کرد فوت کردن مامان میگه کیه میگم فوت میکنه مامان گوشی رو ازم گرفت وشمارشو نگاه کرد گفتم مرتیکه به جای اینکه شب محرمی بره هیئت زنگ میزنه مزاحم میشه مامان خندید گفت همینو بگو، بهش میگفتی بیکاری برو هیئت گفتم مامان راست میگی همینو بهش میگم میگه دیوونه اونوقت تاصبح زنگ میزنه ول کن جواب نده . امروز یاد یه ماجرایی که پارسال اتفاق افتاد افتادم وفکر کنم این حمید همون پارسالیه هنوزم اتفاق پارسال برام سوال شده یعنی نمیدونم این بشر تلفن منو از کجا آورد
یه دوست دارم که خیلی برام عزیزه وخیلی هم خانومه فقط به شدت ساده واحساساتیه دقیقا یادم نیست ترم 4 بودیم یا ترم 6(عجب حافظه ای یکسال اختلاف) یه روز رفتم دانشگاه دیدم داره با یکی پشت تلفن گرم گرم حرف میزنه(یه مشت چرت وپرت که همه دخترا وپسرا به هم میگن ) اسمش هم فکر کنم محمد بود وقتی تلفن رو قطع کرد یه چشمک بهش زدم وگفتم کلک کی بود؟ که گفت یه پسره است از اقوام دورمون مدتیه داریم تلفنی حرف میزنیم اینجام نیست وتوی قم زندگی میکنه و شاید زن وشوهر شدیم(اعتراف میکنم که از این حرفش حالم بهم خورد شدید
) الان داره یه چیزایی یادم میاد از اون ترم کذایی که به این ماجرا ربطی نداره ولی الان که یادم اومده بذارین بگم : یه پسره بود مهندسی عمران میخوند این نمیدونم از کجا ایمیل منو گیر آورده بود(شاید موقع ثبت نام تو کتابخونه) که برام ایمیل میزد تعقیبم میکرد و یه بارم ایمیل زده بود که من هر روز ماشین میارم که با هم بریم بیرون اونوقت تو با راننده شخصی میری
(راست میگفت راننده داشتم اون موقع ها بنا بر دلایلی ) اون ترم این سریش هم شده بود قوز بالا قوز نیدونم چی شد که نموندش اون روزم که دوستم داشت این ماجراشو تعریف میکرد اون پسره سریشم تو دانشگاه بود یادش بخیر دانشگاهم داره تموم میشه ومن به یدونه از این هم دانشکده ای هام رو ندادم خداوند منو ببخشه .بریم سر اصل ماجرا این قضیه ها گذشت و یه روز دیگه که رفتم دانشگاه دیدم این دوستم اشک میریزه چه جوری انگاری عزیزش مرده
دور از جون گفتم چته که با گریه گفت این پسره شماره منو پخش کرده حالا یکی هی زنگ میزنه میگه از اونجا که شماره خونته و دارم اگر باهام حرف نزنی زنگ میزنم خونتون آبروتو میبرم . منم بی خیال گفتم بلوف زده این خطتم که ایرانسله بنداز دور یکی دیگه بخر خوب؟ همین موقع تلفن دوستم زنگ خورد و تلفن رو انداخت بقل من و گفت تروخدا دخمره بگیر جوابشو بده بگو .....نیست واگذار کرده غش غش خندیدم گفتم یارو هم خر بی خیال میشه؟ ول کن بابا همچین التماس کرد که دلم سوخت وجواب دادم گفتم الو ......یهو یه پسره با یه لحن خیلی خیلی خیلی بد گفت گوشی رو بده ...... منو میگی اینقده از لحن پسره بدم اومد که نگو به دوستم گفتم آخه این لات کیه و رفتم سر کلاس درس دو روز بعد تلفنم زنگ خورد گوشی رو که برداشتم یه پسره بی ادب(احتمالا همون بود) گفت ...... پیشته ؟ اسم دوستمو گفت اونم ساعت نه شب با خودم گفتم شاید تشابه اسمی این بنده خدا هم اشتباه گرفته گفتم نه اقا اشتباه گرفتی با یه لحن خیلی بد گفت برو بابا درست گرفتم همین موقع یه پسره که خیلی مودب تر بود گوشی رو ازش گرفت وگفت ببخشین خانوم شما از ..... خبر ندارین ؟ عصبی گفتم اشتباه گرفتین وقطع کردم فرداش شماره رو نشون دوستم دادم رنگش پرید ولی فوری گفت نه نمیشناسم حتما اشتباه شده منم بی خیال شدم تا اینکه همون شماره ایندفعه زنگ میزد خونه و سراغ دوستمو میگرفت مجبور شدم قضیه رو سر بسته به مامانم بگم(گفتم این خواستگار دوستمه که جواب رد شنیده) مامان اما خیلی منطقی بر خورد کرد و بهم گفت ممکنه این اون کسی که میگی نباشه بهتره جدی تر از دوستت بپرسی بالاخره همون جلوی مامانم زنگ زدم به دوستم وگفتم این شماره رو میشناسی ایندفعه کتمان نکرد وگفت میشناسه (کاردم میزدی خونم در نمیومد) عصبی گفتم وشماره خونه وموبایل من چه طور دست اونه؟ یهو زد زیر گریه وگفت والله بخدا نمیدونم شماره خواهرمم داره (همون موقع خواهر بزرگش اومد وعذرخواهی کرد )خواهرش خیلی عصبانی بود دوستم قسم به جون عزیزاش میخورد که شماره رو به اون نداده (راستش خیلی خانوم تر از این حرفاست که شماره منو به اون پسره بده ) حرفاشو قبول کردم حتی مامانمم گوشی رو گرفت و بهش گفت که هیچ ایرادی نداره وخودشو اذیت نکنه و از این حرفا اما من هنوز که هنوزه موندم این بشر از کجا شماره منو آورد اها دشات یادم میرفت دو ماه بعدش زنگ زد من اول شماره شو نشناختم جواب دادم با همون لحن دیشب گفت من حمیدم بعدا که رفتم دفتر تلفنم رو نگاه کردم دیدم همونه خدارو شکر من زیاد از این خطم استفاده نیمکنم ولی به نظر شما شماره منو از کجا آوره بود ایا ؟ الانم از دیشب دیگه زنگ نزده .
یهویی از دیشب خاطرات دانشگاهم هجوم اوردن به سمت مغز من من چرا سوار ماشین اون پسره نمیشدم ؟
پ ن : موقع ثبت نام کتابخونه دانشجو اونجا زیاد بود و مسئول اون روز ثبت نام هم از دانشجو ها بود من شکم فقط به اونجا رفت و جز اونم فقط استادم ایمیل منو داشت که باید پروژه هارو براش ایمیل میزدیم .
پ ن: ماجرای پ ن اول از ماجرای دوستم سواست فقط چون همون روزا اتفاق افتاد و خوب ذهن منم به شدت درگیر کرده بود جفتشو با هم گفتم .
پ ن: فردا امتحان روخونی قرآن دارم این استادمون به شدت سخت میگیره توقع داره عربی عربی تلفظ کنیم بخدا خیلی سخته اصلا نمیشه اونم با یکی دوبار تمرین کردن از این سختگیریش متنفرم دعا کنین نمره بدی نگیرم کسی که همه درسای تخصصیش بالای 16 یا 17 است حالا بیاد قرآن رو ده بگیره خیلی بده بخدا.
پ ن: ای کاش دیگه بارون نیاد هوایی شدم.
