تبليغاتX
آتیش پاره




















آتیش پاره

خدا هر لحظه با من است حتی الان

یک عدد آتیش پاره منجمد شده بعد ذوب شده الان داره پست مینویسه.

گاهی خیلی جدی میشینم فکر از خودم در میکنم میبینم عاشقه رشته ام هستم ،ولی گاهی هم مثل امروز به خودم فوحش میدم که اومدم همچین رشته ای .

همیشه خدا کلی لباس میکنم تنم ومیرم بیرون امروز دیدم هوا گرمتر از همیشه است لباس کمتر پوشیدم ولی چشمتون روز بد نبینه این اساتید محترم امروز مارو بردن یه جایی که برای من بخت برگشته حکم قطب رو داشت بخدا تمام خون بدنم منجمد شد و درست 7-8 ساعت بعد از برگشتنم به خونه تازه یواش یواش احساس کردم خونم داره ذوب میشه وبه حالت مایع بر میگرده وآروم آروم تو رگهام جاری میشه حالم اونجا اینقدر بد بود که استادمونم طفلکی هی میپرسید آتیش پاره گرمت شد؟ راستش بحثی که آقای دکتر مسئول اونجا داشت میکرد جالب بود ونمیتونستم ازش بگذرم وگرنه میومدم تو مینی بوس مینشستم . هرچند تو مینی بوس هم این دو تا دوستم منو گذاشته بودن وسط خودشونو و تازه یکیشون سانت گرفته میگه وای دخمره تو اینقدر ریزی فقط سی سانت جا گرفتی میگم دوست محترم شما فقط سی سانت به من جا دادی توقع داری 70 سانت جا بگیرم تازه شما که قسمت جلوی بدن منو در نظر گرفتی رو به عقب عریض تره

یه سوال

اگر تو یه شرایط خیلی خیلی سخت گیر کنین و ندونین از کی باید کمک بگیرین که راهنماییتون کنه اولین کاری که میکنین چیه؟

پ ن: اگر اسمشو تقلید نذارین وغر نزنین واین چیزا قصد دارم در آینده یه پست رمز دار بذارم هم واسه تمرین هم اینکه یه چیزایی رو دوست دارم با رمز بنویسم.

وقتی کمتر سزاوارم به من مهر بورز ،آخر آن زمان نیازمندترم.

(ضرب المثل چینی)

Love me when I Less it,because it is then when I need it most

نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 21:2 توسط آتیش پاره| |

نگاهی به چسب زخم دور انگشتم میکنم به شدت درد داره میدونم باید برم دکتر به احتمال خیلی زیاد سیاه میشه میدونم واین عذابم  میده ،نگاهمو به استاد میدوزم نوبته منه باید برم پایین کلاس و راجع به یه پوستر توضیح بدم آروم میرم پایین وکاملا مسلط توضیح میدم وقتی میشینم دوستم میگه افرین بهش میخندم کلاس بعدی تشکیل نمیشه میام که سوار ماشین بشم درست پشت دانشگاه صحنه ای رو میبینم که جای تاسف داره دو تا جوون که به زور سنشون به 18 میرسه دارن مواد تزریق میکنن از خودم میپرسم چرا اینجا؟ بعدش ترس برم میداره به دور وبرم نگاه میکنم یه چند نفری هستن برای اینا هم مهم نیست؟مگه میشه؟ خیابونها خیلی خیلی خلوته دلم ضعف میره نهار میل نداشتم نخوردم میرسم خونه ویه سر میرم طبقه سوم تو اتاقم نفس نفس زنون با همون لباسام روی تخت دراز میشم و اشکم دوباره راه میگیره صحنه های دیروز میاد جلو نظرم دستمو گذاشته بودم روی گوشم وجیغ میزدم وقتی با عصبانیت وسایل اتاقمو پرت کردم وناخنم اینقدر وحشتناک شکست مامان هول شد رفت سمت تلفن که به بابا زنگ بزنه جیغ زدم که این کارو نکن بعد دو دقیقه بعدش خودم زنگ زدم بابا تا شماره منو میبینه فوری جواب میده گفت چیه بابا جون و صدای هق هقم که نتونستم جلوشو بگیرم تو گوشی پخش شد بابا فکر کرد تصادف کردم گفت بابا جون گریه نکن گلم کجایی بیام؟ گفتم خونه فقط بیا اومد خیلی خیلی زود چقدر صبورانه به حرفام گوش داد چقدر قشنگ باهام حرف زد چه مهربون نگام کرد ،همه دخترا میتونن اینقدر راحت حرفایی رو که من به بابام زدم به باباشون بگن؟ گفتم از همه چی از فشارهایی که روی منه و اون نمیدونست از دل پرم وآرامشی که دنبالش میگردم ، از دست مادرم شاکی بودم وگفتم واونم باهام حرف زد باید میرفتم دانشگاه وبا اون وضع نمیشد ازم خواست برم استراحت کنم تا تایم بعدی برم سر کلاس به حرفش گوش کردم دو تا قرص آرامبخش با دز معمولی رو خوردم ولی فقط نیم ساعت خوابیدم با چشم های ورم کرده وسر و وضع ژولیده رفتم دانشگاه همه دورم جمع شدن و همه اش میپرسیدن چی شده ؟ گریه کردی ؟ جوابهای سر وبالایی رو که دادم خودمم باور نکردم ،بابا خودش اومد دنبالم یه دست گل قشنگ خریده بود داد بهم گفت بده مادرت ته دلم از دست بابا خوشحال شدم گل رو با یه دنیا عشق دادم به مامانم وبا بغض گفتم منو بفهم مامان چون تو تنها دوست صمیمی منی گلها رو بویید وگفت خیلی قشنگن.

حالا امروز توی اتاقم بازم یاد دیروز افتادم خیلی آروم تر بودم خیلی زیاد چشمامو بستم وخوابیدم وقتی بیدار شدم درد وحشتناکی توتنم پیچید از خودم پرسیدم چرا این درد رو از دیروز دارم یهو یاد حرف مامان افتادم که وقتی داشت آرومم میکرد بهم گفت چرا خودتو زدی ؟ باتعجب نگاهش کردم وعصبی گفتم من خودمو نزدم یعنی اینقدر دیوونه شدم؟ امکان نداره، وحشت چشمهای مامان بیشتر شد و هیچی نگفت ،یعنی شدت ناراحتیم اینقدر بوده که خودمو زدم ؟ من؟ این خیلی بده که .

عجیبه اما امروز خیلی آرومم ممنوم بابا تو همیشه با این صبر عجیبت بهم آرامش دادی چقدر حرف زدن باهات لذت بخشه ،چقدر دخترتو دوست داری و اینو به همه ثابت کردی بابای گلم عکس دسته گل قشنگی رو که به مناسبت روز دختر برام گرفتی با افتخار به دوستام نشون دادم ،ممنون که اینقدر باهام دوستی .

هنوزم اتفاقات دیروز روباور نمیکنم به شدت بهم ریخته ام .مادرم همیشه راز دارم بوده همیشه راهنمام بوده ولی اون مشکلو نتونستم باهاش در میون بذارم باید خدارو شکر کنم که بابا کمکم کرد.

باید برای انگشتم برم دکتر ولی میترسم دست کاریش کنه دردم بگیره.

صحنه های زشت زندگی چقدر زیاده  نه؟

نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 18:49 توسط آتیش پاره| |

پروژه رو اومدم این ترم گرفتم اونم با استادی که از یه ور یه جورایی همکار بابا مه از یه ور فامیل مامانمه.

الان دیگه گرفتین که من چرا پروژه مو با این گرفتم؟

به سلامتی از اول ترم من سراغ این استاد نرفتم که موضوع پروژه رو بگیرم هرچی هم این چشمهای بابا غوری شده مو توی این برد چرخوندم ببینم کلاس توجیهی موجیهی چیزی زده که هیچی ندیدم ،آخرش به باباهه گفتیم به این رفیقت بگو یه موضوع پروژه بده من که آسون باشه .(تو پرانتزی معمولا استادهای ما ارائه برای پروژه نمیخوان این استاده هم میگفتن نمیخواد حالا برگشته به بابا گفته باید پروژه رو جلوی پدر ومادر ارائه بدن یکی نیست بگه اخه مگه پایان نامه ارشده ؟)تازه این میخواد منو از ارائه جلو بابام بترسونه؟ زپرشک .

امروز بسیار عصبی رفتیم دانشگاه نیدونم چه خبر بود که هرچی با این ماشینمون دور دانشگاه وتو کوچه پس کوچه ها گشتیم جای پارک برای ماشین پیدا نکردیم خولاصه تو این گیر ودار یه پرادو هم افتاده بود دنبال ما آخرش تو کوچه بغلی یه جای پارک یافت شد من وماشینم اون پسره وپرادوش ویه جای پارک (صحنه رو متجسم کنید لطفا) برای چند ثانیه رخ به رخ هم وایستادیم (من از این ور کوچه اومدم اون زرنگ رفت از اون سر کوچه اومد)بعد یهو پامو گذاشتم روی گاز وسر خرو (ببخشید ماشینمو )کج کردم توی جای پارک این پسره هم تلاش کرد ولی درست وقتی رسید که من ماشینمو جا دادم ویه لبخند  تحویلش دادم اونم اومد پشتم وایستا د و با ماشینش یه گاز به معنای فوحش پدر مادر داد ورفت .تمام این صحنه ها درست جلوی استاد ذکر شده در بالا که نیدونم چرا همیشه از در دانشجوها رفت وآمد میکنه اتفاق افتاد من پیاده شدم دیدم این استاد کچل داره به من میخنده رفتم جلوش و سلام دادم در حالی که میخندید گفت فردا یادت نره بیای پیشم راستی موضوع داری واسه پروژه ات؟ میگم نه استاد میگه بیا خودم موضوع بدم میگم استاد یدونه آسونشو بدینا سر کچلشو تکون میده ومیگه تو برو فردا بیا ببینم چی کار مینم راستی آتیش پاره واسه چی اسمتو تو برد زدم نیومدی؟ میگم استاد من چشمم در اومد تو کدوم برد زدین ؟ میگه برد طبقه سوم رو به روی پله ها میگم اون که ماله گروه برقه که استاد آخه، میگه فرق نداره حالا برو فردا بیا

پ ن: اگر دارین به مغزتون فشار میارین که ربطی بین کلمات عنوان یعنی پروژه و پارک ماشین پیدا کنین خودم میگم ربطش اینه:اول هردوشون پ هست.

نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 20:22 توسط آتیش پاره| |

ژاکت خوشکل تونیک تنمه و روش سارافن خیلی قشنگ خودش رنگ توسی سیر  ،خونسردترین رنگی که دیدم ،نیم بوت مشکی با سگک قشنگش و یه شال توسی سیر با گلهای سفید و شلوار مشکی کوتاه که تا بالای نیم بوت رو میپوشونه (اگر هوا خیلی سرد باشه پالتو توسی مارکدارم با کیف همون مارک هم تنم میکنم)پشت فرمون میشینم صدای ابی تو ماشین میپیچه دنده یک و حرکت حالا دنده دو ،حالا سه ،رسیدم کمربندی دنده 4 رو جا میزنم چراغ راهنمایی سر چهار راه سبزه اونم میگه واینستا و برو میرسم به اون چهار راه معروف خودم اسمشو گذاشتم چهار راه جوونها غروبها که میشه پر از جوون و دختر و پسر میشه الانم غروبه از آسمون به جای بارون سیل میاد برف پاک کن ماشین با یه صدای خیلی بد تکون میخوره ابی آهنگ معروف گوگوش رو(اگر اشتباه نکنم) میخونه (کویرم...)رسیدم به مقصد اون دست خیابون جای پارک نیست این سمت پارک میکنم و پیاده میشم بارون سیل آسا میباره اولش میخوام بدوم که خیس نشم ولی چاله بزرگ آب جلوی پام مانع میشه نگاهی به نیم بوتها میندازم و آروم پا میذارم تو چاله میرسم اون سمت خیابون خودمو توی در کافی شاپ نگاه میکنم ،خیس خیس صدای یکی از دوستهام تو گوشم میپیجیه (وای دخمره وقتی خیس از بارونی چقدر صورتت ملیح میشه )تو دلم خدارو شکر میکنم که هیچی آرایش نکردم وگرنه الان صورتم افتضاح بود در کافی شاپ رو باز میکنم جلوی در آخرین میز پشتش به منه میرم و وایمیستم سلام میکنم نگاهم میکنه میخنده و میگه سلام خوبی یا خیس؟ میخندم ومیگم جفتش تو خوبی میگه خیلی ،لرز تو تنم افتاده سرما تا مغز و استخونم رسوخ کرده در حالی که دندونام رو هم میخوره میخنده ومیگه سردته؟ میگم آره دلم نسکافه داغ داغ میخواد،گارسون میاد سفارش رو میگیره ومیره سکوت میکنم واون حرف میزنه تا وقتی که گارسون نسکافه رو میاره همون طور داغ شروع میکنم به خوردن وقتی تموم میشه تازه متوجه کیک شکلاتی میشم لبخند میزنم و میگم چقدر امروز خوشکله نه؟ قهقهه میزنه و میگه خوشکل نه قشنگ اخم میکنم ومیگم حالا چه فرقی داره ،از درس و دانشگاه میپرسه جوابشو میدم و منم از زندگی اون میپرسم ،حرف میزنیم و حرف و حرف و حرف......................... هوا تاریک شده و بارون قطع شده ساعتمو نگاه میکنم و میگم واییییییییی چقده حرف زدیم اونم تایید میکنه از کافی شاپ میایم بیرون اون میره طرف ماشینش ازم خداحافظی میکنه وای میستم تا اینکه سر چهار راه غیبش میزنه و من هنوز وایستادم ونگاش میکنم یهو صدای بوق ماشین منو از رویا میاره بیرون چراغ قرمز سر چهار راه سبز شده میرم کنار و پارک میکنم اشک از چشمام راه گرفته ابی میخونه من کویرم ای خدابا حسرت یه قطره آب،خدایا خدایا کویرم کویرم بگو ابر بباره میخوام جون بگیرم  و ابر داره میباره مانتوی توسی تیره روبه مشکی اسپرت تنمه و یه سیوشرت مشکی روش غروب هم نیست یک بعد از ظهره من به چهار راه جوونها رسیدم ولی خلوته خلوته مقصدم دانشگاهه ساعت یک ونیم کلاس دارم از خودم میپرسم اونی که تو رویام بود کی بود؟ زن؟ مرد؟ بچه؟ جوون؟ به خودم جواب میدم چه فرقی داره که کی بود  مهم نیست ،مهم اینه که اونم اهل دل بود بارون رو دوست داشت تو بهش اعتماد کردی و ساعتها باهاش حرف زدی و کاش  رویام واقعی بود و توی همچین روز قشنگی کنار یه عزیز توی کافی شاپ نسکافه میخوردم و درد ودل میکردم آخ که چقدر دلم گرفته .

رویا بر جوانان عیب نیست ،هست؟

پ ن: یه سوال فنی من دلم نمیخواد پروژه تحویل بدم چه خاکی تو سرم بریزم؟

پ ن: از بچگی عاشق صدای رعد و برق بودم اما امسال به شدت از این صدا بدم میاد انشگتهامو با اون ناخن های دراز میکنم تو گوشم وهق هق گریه میکنم دلم میخواد برم سرمو بذارم تو سینه مادر یا پدرم و گریه کنم و اونا دلداریم بدن همه اش میگم خدایا بسه تمومش کن این صدای رعد وبرق یا همون آسمون قرمبه بچگی هامونو .

نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 20:35 توسط آتیش پاره| |

این پست فقط برای اینه که یه چیزایی یادم نره بمونه توی تاریخ اینترنت ،بمونه واسه هرکس که اتفاقی از اینجا میگذره و اینو میخونه .

بمونه برای تو دوست گلم که چند ماهه از همین وبلاگ باهات دوست شدم (به قول مهندس MJ این تو شخص خاصی نیست )

الان که دارم اینو تایپ میکنم نمیدونم کی قراره آپش کنم ولی میدونم بالاخره آپ میشه شاید وقتی که مسافرت باشم.

به قول دوستام دائم سفر میرم و دائمم میگم به سفر احتیاج دارم . اما بدون همه ی این سفرا یه طرف سفر به دریا یه طرف دیگه اونم دریای شمال همون دریایی که آبش همیشه کدره وکثیف  اما من دوستش دارم میدونی گاهی وقتا یه چیزایی تو دنیای اطرافت هست که واسه تو مقدس میشه و قابل احترام، برات میشه یه عقیده ،یه نیاز که باید چند وقت یه بار بر آورده اش کنی .

همیشه اول که میرسم به دریا اشک میرزم و وقتی هم میرم بازم اشک میریزم .

سعی نکن بفهمی چی میگم چون غیر ممکنه من میدونم وخدا و دریا و ساحل شنی دریا.

این دوسال (26 مهر میشه دو سال دقیق) یه نفرتو زندگیم بود (تو زندگی کسی بودن از نظر تو میتونه هر چی باشه) شاید اینجا رو بخونه (قصد زبون ریختن ندارم خودشم میدونه من به راحتی از کسی تعریف نمیکنم حتی الکی انتقادم نمیکنم) .

یه جورایی شخصیتش رو دوست دارم .مردونه است .این که میگم مردونه چی میاد تو ذهنت؟ یه آدم مغرور وزور گو؟ یه آدم قوی هیکل؟

هیچ کدوم مرد یعنی انسان ،کسی که شخصیتش مردونه است یعنی انسان .

ولی حس میکردم با تموم مردونگیش خیلی ساده است یعنی دلش رقیقه  یه جورایی فکر کرده همه چیه دنیا راسته و هر چیزی سر جای خودش .اینا اولش به نظرم خیلی بد بود اما الان دوست دارم منم مثل اون باشم ،آخه وقتی یه کم فکر میکنم میبینم یه جورایی دنیا سر جای خودشه این ماییم که دوست داریم دنیارو هرجور میخوایم تغییر بدیم .چشمام رو میبندم ودنیایی رو تصور میکنم که دو ساله اون برام معنیش کرده.

توی این دو سال فقط اون نبود که تو زندگیم تاثیر گذاشت خیلی کسا و خیلی چیزا بودن ولی یه ساختمون رو در نظر بگیرین که داره باز سازی میشه به نظر شما واسه باز سازیش چی لازمه؟ یه طرح اولیه ودرست حسابی؟ اون طرح رو واسه من اون داد .

خیلی چیزارو اینجا ننوشتم چون جاش نبود اما اون میدونه .

راستش من اون چیزی نیستم که اون بعنوان یه دوست توقع داره ولی اون دقیقا همونه که من ازش توقع داشتم.(چقدر اون اون کردم)

اولین مکالمه مون رو هیچ وقت یادم نمیره .

تو چی یادت میره؟

خلاصه اینکه واقعا دوست خوبی برام بودی و ممنونم .

اینجا درباره تو چند تا پست گذاشتم که حذفش کردم از دوستامم میخوام هیچی از اون حرفا نگن  و ننویسن چون خودش و خودم خوب میدونیم نیازی به واگوییشون نیست.

بذار به تو بگم چرا اون پستا حذف شد چون با همه تلاشی که کردم نتونستم منظور واقعیمو برسونم و بعضی ها برداشتهای اشتباه کردن ، منم دیدم حذفشون کنم تا بیشتر از این سوتفاهم پیش نیاد.

تقدیر دو ساله که من وتو رو دوست همدیگه کرده .همچین زندگی عجیب و غریبی  نداشتم ولی همون اتفاقهایی که افتاده رو تو میدونی . راستش گاهی یاد اون روز زمستونی که به شدت دلم گرفته بود وتو زنگ زدی میافتم ،بهم گفتی بازم صدات گرفته منم در حالی که سعی میکردم تو متوجه نشی که اشکهام راه گرفته برات درد ودل کردم و تو گفتی هر لحظه و هر زمان که دلت گرفت به من زنگ بزن .

و من بر عکس توی اوج ناراحتی هام بهت زنگ نزدم چون ترسیدم و هنوزم میترسم ،لابد میگی ترس از چی؟ ترس من از اینه که این دوستی  تبدیل به وابستگی بشه ، من از وابسته شدن وحشت دارم .

مطمئنم هیچ وقت فراموشت نمیکنم چون جزئی از زندگیم بودی و هستی .

هیچ وقت از فصل پاییز خوشم نیومده اما الان دو ساله که منتظر این فصل میمونم تا با افتخار به خودم بگم بازم پاییز اومد و میتونم سالگرد یه دوستی سالم ،ساده ، و درست رو توی دلم جشن بگیرم.

میدونم از خوندن این نوشته ها شوکه شدی  میدونم حتی تو مخیله ات هم نمیگنجید که من این حرفارو بزنم.

برخلاف ظاهرم آدمیم که کوچکترین اتفاق زندگیم برام معنی داره و براش ساعتها و روزا وقت میذارم و فکر میکنم. بدون که حتی این مدت طولانی هم که ازم بی خبر  بودی من به قول تو قهر نبودم و کنار همه ی اتفاقهای زندگیم به تو هم فکر کردم.

دوستی خوبی داشتیم وداریم واینو باید مدیون خیلی چیزا باشیم واول مدیون خدا که مهربانانه با من وتو بود.

خیلی حرف داشتم که اینجا بنویسم ولی نشد یعنی یه چیزایی رو یادم رفت یه چیزایی هم جاش اینجا نیست.

من نمیدونم تو چی؟ میدونی، که سال دیگه 26 مهر من وتو کجاییم؟

پ ن: کامنت دونی رو که نگاه میکنم جای خالی تبسم و اطلس و بهار خانوما رو که میبینم میگم الهی هر جا هستن شاد باشن و به زودی آپ کنن.

پ ن: این پست حوصله تونو حسابی سر برد متاسفم ولی ویژه بود دیگه برای درج در تاریخ.

پ ن: کامنتهای این پست باید تایید بشن بعد بزارمشون پس یادتون نره که حتما کامنت رو بزارین وقتی از سفر برگردم تایییدشون میکنم.

پ ن : آهنگ وبلاگمو(که تازه گذاشتم) خیلی دوست دارم شما چی؟

دو کلام با خدای خودم:

 

من ایمانم دو چندان شد وقتی با چشمان خویش دیدم که چقدر زیبا و به اسم تقدیر ما آدمهای کوچک را در کنار هم قرار میدهی.

زمان بازیچه ای بیش نیست برای تو، و مکان فقط محدود کننده ماست.

وقتی تو اراده میکنی زمان ومکان و هر آنچه لازم است برای رسیدن ها به کار می آیند و وای به آن روز که تو نخواهی.......

نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت 8:30 توسط آتیش پاره| |


Design By : Night Skin

Top java codes