تبليغاتX
آتیش پاره

آتیش پاره

خدا هر لحظه با من است حتی الان

از 24 ساعت شبانه روز درست 10-12 ساعتش رو در حال نوشتن  پروژه ام هستم اونم با دست .چون استادم اینطوری خواسته میترسه بدم بیرون برام تایپ کنن خبر نداره من خیلی زیادی بدخطم وبهتره تایپ کنم تازه من معمولا خودم کارای تایپی رو انجام میدم مگر خیلی عجله  داشته باشم حالا وقتی موقع خوندش گیر کرد میفهمه حق با منه وتایپ بهتره . البته اینجوری خیلی بهتره کلی سرگرم شدم کف اتاقم پر از کاغذ و کتاب و جزوه است .

یکی از دوستان یه ایمیل برام زده که اسلایدی از عکسهای جینگولی بچه هاست خیلی خوشملن و ماه کف اتاقم توی یه مشت کاغذ دراز کشیده بودم و داشتم پروژه رو تکمیل میکردم که هوس کردم دوباره اسلایدها رو نگاه کنم یکی از بچه ها منو یاد بچگی خودم میندازه (البته از من خیلی خوشکلتره من بچه تر که بودم خیلی خوشکل بودم نیدونم چرا الان به اون قشنگی نیستم وتازه زشتم شدم.) واسه همین گذاشتمش صفحه دسک تاپ ،میگفتم داشتم اینا رو نگاه میکردم که یکی از تلفنهام زنگ خورد (من تجارت خونه دارم بنابراین چندین خط تلفنم دارم) شماره رو نشناختم ولی برش داشتم میگم الو میگه سلام میگم شما؟ میگه من حمیدم خوبی ؟ میگم حمیدی که باش مرتیکه و گوشی رو قطع میکنم همین موقع مامان اومد پیش من اسلاید ها رو نشونش دادم خیلی خوشش اومد نشست رو مبل و چند بار نگاشون کرد گوشی رو روی سایلنت گذاشته بودم که مامان گفت دخمره گوشیت زنگ میخوره دیدم باز همونه برای اینکه مامانم مشکوک نشه جوابش دادم شروع کرد فوت کردن مامان میگه کیه میگم فوت میکنه مامان گوشی رو ازم گرفت وشمارشو نگاه کرد گفتم مرتیکه به جای اینکه شب محرمی بره هیئت زنگ میزنه مزاحم میشه مامان خندید گفت همینو بگو، بهش میگفتی بیکاری برو هیئت گفتم مامان راست میگی همینو بهش میگم میگه دیوونه اونوقت تاصبح زنگ میزنه ول کن جواب نده . امروز یاد یه ماجرایی که پارسال اتفاق افتاد افتادم وفکر کنم این حمید همون پارسالیه هنوزم اتفاق پارسال برام سوال شده یعنی نمیدونم این بشر تلفن منو از کجا آورد

 یه دوست دارم که خیلی برام عزیزه وخیلی هم خانومه فقط به شدت ساده واحساساتیه  دقیقا یادم نیست ترم 4 بودیم یا ترم 6(عجب حافظه ای یکسال اختلاف) یه روز رفتم دانشگاه دیدم داره با یکی پشت تلفن گرم گرم حرف میزنه(یه مشت چرت وپرت که همه دخترا وپسرا به هم میگن ) اسمش هم فکر کنم محمد بود وقتی تلفن رو قطع کرد یه چشمک بهش زدم وگفتم کلک کی بود؟ که گفت یه پسره است از اقوام دورمون مدتیه داریم تلفنی حرف میزنیم اینجام نیست وتوی قم زندگی میکنه  و شاید زن وشوهر شدیم(اعتراف میکنم که از این حرفش حالم بهم خورد شدید ) الان داره یه چیزایی یادم میاد از اون ترم کذایی که به این ماجرا ربطی نداره ولی الان که یادم اومده بذارین بگم : یه پسره بود مهندسی عمران میخوند این نمیدونم از کجا ایمیل منو گیر آورده بود(شاید موقع ثبت نام تو کتابخونه) که برام ایمیل میزد تعقیبم میکرد و یه بارم ایمیل زده بود که من هر روز ماشین میارم که با هم بریم بیرون اونوقت تو با راننده شخصی میری (راست میگفت راننده داشتم اون موقع ها بنا بر دلایلی ) اون ترم این سریش هم شده بود قوز بالا قوز نیدونم چی شد که نموندش  اون روزم که دوستم داشت این ماجراشو تعریف میکرد اون پسره سریشم تو دانشگاه بود یادش بخیر دانشگاهم داره تموم میشه ومن به یدونه از این هم دانشکده ای هام رو ندادم خداوند منو ببخشه .بریم سر اصل ماجرا این قضیه ها گذشت و یه روز دیگه که رفتم دانشگاه دیدم این دوستم اشک میریزه چه جوری انگاری عزیزش مرده دور از جون گفتم چته که با گریه گفت این پسره شماره منو پخش کرده حالا یکی هی زنگ میزنه میگه از اونجا که شماره خونته و دارم اگر باهام حرف نزنی زنگ میزنم خونتون آبروتو میبرم  . منم بی خیال گفتم بلوف زده این خطتم که ایرانسله بنداز دور یکی دیگه بخر خوب؟ همین موقع تلفن دوستم زنگ خورد و تلفن رو انداخت بقل من و گفت تروخدا دخمره بگیر جوابشو بده بگو .....نیست واگذار کرده غش غش خندیدم گفتم یارو هم خر بی خیال میشه؟ ول کن بابا همچین التماس کرد که دلم سوخت وجواب دادم گفتم الو ......یهو یه پسره با یه لحن خیلی خیلی خیلی بد گفت گوشی رو بده ...... منو میگی اینقده از لحن پسره بدم اومد که نگو به دوستم گفتم آخه این لات کیه و رفتم سر کلاس درس دو روز بعد تلفنم زنگ خورد گوشی رو که برداشتم یه پسره بی ادب(احتمالا همون بود) گفت ...... پیشته ؟ اسم دوستمو گفت اونم ساعت نه شب با خودم گفتم شاید تشابه اسمی این بنده خدا هم اشتباه گرفته گفتم نه اقا اشتباه گرفتی با یه لحن خیلی بد گفت برو بابا درست گرفتم همین موقع یه پسره که خیلی مودب تر بود گوشی رو ازش گرفت وگفت ببخشین خانوم شما از ..... خبر ندارین ؟ عصبی گفتم اشتباه گرفتین وقطع کردم فرداش شماره رو نشون دوستم دادم رنگش پرید ولی فوری گفت نه نمیشناسم حتما اشتباه شده منم بی خیال شدم تا اینکه همون شماره ایندفعه زنگ میزد خونه و سراغ دوستمو میگرفت مجبور شدم قضیه رو سر بسته به مامانم بگم(گفتم این خواستگار دوستمه که جواب رد شنیده) مامان اما خیلی منطقی بر خورد کرد و بهم گفت ممکنه این اون کسی که میگی نباشه بهتره جدی تر از دوستت بپرسی بالاخره همون جلوی مامانم زنگ زدم به دوستم وگفتم این شماره رو میشناسی ایندفعه کتمان نکرد وگفت میشناسه (کاردم میزدی خونم در نمیومد) عصبی گفتم وشماره خونه وموبایل من چه طور دست اونه؟ یهو زد زیر گریه وگفت والله بخدا نمیدونم شماره خواهرمم داره (همون موقع خواهر بزرگش اومد وعذرخواهی کرد )خواهرش خیلی عصبانی بود دوستم قسم به جون عزیزاش میخورد که شماره رو به اون نداده (راستش خیلی خانوم تر از این حرفاست که شماره منو به اون پسره بده ) حرفاشو قبول کردم حتی مامانمم گوشی رو گرفت و بهش گفت که هیچ ایرادی نداره وخودشو اذیت نکنه و از این حرفا اما من هنوز که هنوزه موندم این بشر از کجا شماره منو آورد اها دشات یادم میرفت دو ماه بعدش زنگ زد من اول شماره شو نشناختم جواب دادم با همون لحن دیشب گفت من حمیدم بعدا که رفتم دفتر تلفنم رو نگاه کردم دیدم همونه خدارو شکر من زیاد از این خطم استفاده نیمکنم ولی به نظر شما شماره منو از کجا آوره بود ایا ؟ الانم از دیشب دیگه زنگ نزده .

یهویی از دیشب خاطرات دانشگاهم هجوم اوردن به سمت مغز من من چرا سوار ماشین اون پسره نمیشدم ؟

پ ن : موقع ثبت نام کتابخونه دانشجو اونجا زیاد بود و مسئول اون روز ثبت نام هم از دانشجو ها بود من شکم فقط به اونجا رفت و جز اونم فقط استادم ایمیل منو داشت که باید پروژه هارو براش ایمیل میزدیم .

 پ ن: ماجرای پ ن اول از ماجرای دوستم سواست فقط چون همون روزا اتفاق افتاد و خوب ذهن منم به شدت درگیر کرده بود جفتشو با هم گفتم .

پ ن: فردا امتحان روخونی قرآن دارم این استادمون به شدت سخت میگیره توقع داره عربی عربی تلفظ کنیم بخدا خیلی سخته اصلا نمیشه اونم با یکی دوبار تمرین کردن از این سختگیریش متنفرم دعا کنین نمره بدی نگیرم کسی که همه درسای تخصصیش بالای 16 یا 17 است حالا بیاد قرآن رو ده بگیره خیلی بده بخدا.

 پ ن: ای کاش دیگه بارون نیاد هوایی شدم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 آذر1388ساعت 22:11  توسط آتیش پاره  | 

الان که دارم این متن رو تایپ میکنم صدای عزاداری هیئت محل که البته هنوز گرم نشدن هم میاد .

این ایام رو باید تسلیت گفت آیا؟ من ترجیح میدم تسلیت نگم .

راستش همیشه به محرم وعزاداری توی این ایام به چشم یه سنت نگاه میکردم یه سنت قدیمی و یه فرصت برای اینکه دور هم جمع بشیم یا با شنیدن صدای نوحه وعزاداری یاد غم وغصه های خودمون بیافتیم وگریه کنیم .یا اینکه غذاهای خوشمزه نذری بخوریم(این یکی رو هنوزم دوست دارم ) بچه تر که بودم دوست داشتم روز عاشورا وتاسوعا بریم تو شهر تا دسته های عزاداری رو ببینم(الان چند سالی هست که جز هیئت محل که هیئت سینه زنیه دسته عزاداری ندیدم آخرین بار توی کرج دیدم وخیلی هم خوشم اومد).

بالاخره پارسال یه تصمیم اساسی گرفتم دیدم من هیچی از حماسه حسینی نمیدونم تصمیم گرفتم بیشتر مطالعه کنم و اولین منبعی که به ذهنم رسید و به شما هم پیشنهاد میکنم  کتاب حماسه حسینی شهید مطهریه رفتم خریدم و خوندم خیلی موثر بود اصلا دیدم نسبت به حماسه حسینی سیصد وشصت درجه عوض شد.چند درصد از این آدمایی که توی این عزاداری ها شرکت میکنن و میزنن تو سر و صورت خودشون میدونن هدف حسین چی بود ؟(لازمه بگم خودمم هنوز اونجور که باید نفهمیدم حسین کی بود) یه جای کتاب اومده(حسین یک شخصیت حماسی است اما حماسه ی انسانیت ،حماسه بشریت، نه حماسه قومیت .)همیشه که این فیلمهای تاریخی رو میدیدم که توش رضا شاه با عزاداری امام حسین مخالفت کرده بود برام سوال شد که چرا؟ الان جوابش رو میدونم مشکل اسلام نبود یا خود حسین نه مشکل مکتب حسین وفکر حسین بود (جنگ با ظالم ) .این کتاب جالبه بخونین میدونم ما جوونها گاهی دوست نداریم زیاد خودمون رو در گیر این جور چیزا بکنیم ولی مطمئنم بیشترمون با تموم شیطنت ها و شاد وشنگول بودنمون عاشق این عزاداری ها هستیم آخه بیشترمون شده حتی یه بار تو عمرمون یکی از این ائمه رو صدا زدیم نه؟

انگاری ما با عشق حسین دنیا اومدیم .

بگذریم میخوام یکم از شخصی هام بگم در رابطه با همین امام حسین (تاکید دارم بر شخصی هام).

چند سال پیش توی محل یه هیئت کوچیک درست شد که بیشترش بچه ها وجوونها بودن اما خیلی قشنگ عزاداری میکردن یه شب بابا رفت تو مراسمشون وقتی برگشت خیلی براش جالب بود و همه اش تعریف میکرد خوب راستش یه جورایی حال وهوای این عزاداری ها افتاده بود تو محل .سال بعدش بابا یه تصمیم گرفت واون این بود که این ده روز محرم طبقه پایین خونه رو که حکم پذیرایی برای مهمون رو داره  در اختیار مردونه هیئت محل بزاره (یعنی هر سال مجبوریم وسایل این طبقه رو جمع کنیم وبعد از دهه بچینیم) تو این سالها حتی یه بارم توی هیئت (زنونه که خونه همسایه است) نرفتم همیشه تو اتاقم از پنجره بزرگ نگاه کردم وبه صدای نوحه خونها گوش دادم پدرممم خودش خیلی کم میره یعنی فرصت نداره فقط شب تاسوعا وعاشورا میره در حقیقت میخوام بگم توی هیئت محل ما هیچ کاره ایم اما خیلی حال میده وقتی صدای سینه زدنشون توی خونه میپیچه .

از اینا گذشته دو روز آخر دهه رو خونه عموم میریم که چند سالیه نذری برای یه هیئت بزرگ میپزه(بیکاره نمیده بیرون بپزن به سبک قدیم تو خونه اش میپزه) سال اول که دیدم فک وفامیل کنار دیگ های نذری شمع روشن میکنن مسخره ام اومد هرچند خودمم روشن کردم ولی الان میگم خوب بالاخره این شمع یه جوریه که آدم دوست داره روشنش کنه وخیره بشه به اشک ریختن شمع و اشک خودشم  در بیاد و با خداش درد ودل کنه حتی مسیحی ها هم شمع روشن میکنن .

دو ساله خونه عموم هم نمیریم یا خیلی کم میرم امسال قصد دارم اصلا نرم ترجیح میدم تو اتاق خودم باشم وخلوت کنم .

میدونین بلد نیستم قشنگ از این روزا بنویسم ببخشید ولی اگر دوست دارین بدونین که من تو این ایامم شیطنت میکنم یا نه ؟ باید بگم اگر برام بشه آتیش میسوزونم . نمونه اش پارسال که عمه جونم از تهران اومد و رفت خونه عموم دیدم روز عاشورا بهم زنگ زده میگه آتیش پاره پاشو بیا که جات خالیه(یکی اونجا بود که نمیخواستم ببینمش در راستای همون گردن شکوندن عمه میدونست واسه همین اسم همه رو آورد گفت اینا هستن منم فورا فهمیدم منظورش اینه که اون نیست.)بدو بدو رفتم خونه عموم دیدم همه ساکت نشستن تو تریپ غم وغصه گفتم قربون امام حسین برم اخه این چه ریختیه پس تا دلتون بخواد آتیش سوزوندم طوری که صدای خنده یه لحظه هم قطع نشد دخمر عمو کوچیکه با زبون بچگی برای امام حسین نوحه میخوند من دست و سوت وجیغ میزدم هرچی زن عموم میگفت دختر صلوات بفرست اینا یعنی چی گوش نمیدادم سر غذای نذری همسایه ها دعوا میکردم سر به سر همه میذاشتم کلا هم دو ساعت اونجا بودم .وقتی بابام اومد و بهش گفتن امروز اینجا شلوغ بوده جات خالی بود نگاه من کرد و سرشو به نشونه تاسف تکون داد لابد با خودش گفت این بشر آدم نمیشهو خوب فهمید شلوغی کار من وعمه جونمه آخه همیشه میگه شما دوتا هرچی ناهنجاریه هنجار میکنین (تو سفر شمال براش آبرو نذاشتیم اصلا جا ومکان وزمان حالیمون نمیشه من وعمه ام)

یه چیزی بگم وبرم ببینین اسلام و حماسه حسینی این چیزی نیست که یه مشت ادم خشکه مقدس میگن حسین یه انسان خشن نیست که فقط بجنگه و بکشه دین رو هم که بذاری کنار، عقل میگه در مقابل ظلم سکوت نکن کافیه پنج دقیقه خودتون رو توی شرایط حسین و یاراش بذارین شرط میبندم جدی ترم رفتار میکردین .

یه نکته اینکه تمام مسیحی های روشنفکر بزرگ هم حماسه حسین رو یه حماسه بزرگ میدونن اونقدر که یکی مثل رضا شاه رو مامور براندازی این فرهنگ میکنن چرا چون احساس خطر میکنن حالا چی شده که ما شیعه ها مقابلش سنگر گرفتیم نمیدونم .

برین تحقیق کنین ببینین هدف حسین چی بود .منم میرم .

قطعا امام حسین دلش به حال من بدبخت سوخته که عاشقه قیمه نذری ام  نه؟

پ ن: هر گونه برداشت سیاسی ممنوع میباشد .

پ ن: اسم رضا شاه رو بخاطر فروغ وشازده آوردم.

پ ن: لطفا برای اعتقادت همدیگه ارزش قائل باشیم خواهش میکنم .

پ ن: مدیونین اگر فکر کردین من بتونم پست خیلی جدی بنویسم .

پ ن: نکنه بمیرم امسال قیمه امام حسین نخورم .

پ ن: اهل کوفه وفا ندارن . خوب؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 22:18  توسط آتیش پاره  | 

تا حالا شده تو یه برهه زمانی یه تصمیم بگیرین وازشم راضی باشین ولی بعد پشیمون بشین؟

پارسال تابستون بابا بهم پیشنهاد داد یه چند ماهی برم دبی برای تقویت زبان انگلیسی(مردم میرن انگلیس ما بودجه مون همین جا بود) (میخواست از ایران دورم کنه یه اتفاقی برام افتاده بود که داغونم کرده بود) منم قبول کردم البته به شرط همراهی مادرم که اون بنده خدا هم قبول کرد خیلی شکسته وداغون بودم دکترا هم تشخیص مریضی های بدی برام داده بودن (قربونشون برم کم هم که نمیارن هر دفعه یه دردی روم میذارن از خودشونم سالمترم هستم) به دبی آشنایی داشتم منظورم محیطشه و آشناهایی که اونجا داریمم خوب دلگرمی بودن بعدش نقشه داشتم که برم وبر نگردم هرچند درسم مونده بود ولی میگم گاهی حاضری همه چی رو بذاری وبری .

خودم رو آماده رفتن کردم که این خدای بیکار گفت اوهوی بچه پاشو سه باره بیا خونه من بلکه آدمت کنم (من ادم مذهبی نبودم و نیستم ولی مکه ومدینه یه حال وهوایی داره نیدونم چرا ولی خوبه دیگه ) نتونستم از مکه بگذرم هرچند بار سومم بود (اگر الان باشه حاضرم بگذرم اسمشو هرچی دوست داری بذار خسته شدم بریدم همین) در نتیجه از تاریخ سفرم گذشت و دبی بی دبی روحیه ام هم خیلی بهتر شده بود گفتم بمون دختر همین جا زندگیتو بکن اونا که رفتن چی شدن که تو بشی .

ولی حال این روزام جوریه که چپ وراست دارم به خودم وهفت پشتم فوحش میدم که چرا نرفتم آیا؟

به نظر شما اسمش خریت نبود؟

 


اینقده حال میده وقتی پات رو میذاری روی گاز ماشین واصلا نمیترسی و لایی هم میکشی و تازه بوقم میزنی فوحشم میدی برگهای پاییزی زیر چرخهای ماشینت پخش میشه و صدای ضبطتم بالا .

بعد اینقده ضد حاله که دو ساعت بعدش حالت اونقدر بده وفکرت اونقدر مشغول که مثل راننده های مبتدی میمونی و جای ترمز وگازم اشتباه میگری و صدای بوق و فوحش راننده های دیگه رو میشنوی ومیگی چیزی که عوض داره گله نداره که .


 هوای یه مهمونی بزرگ با رقص و آواز زده به سرم  بعد یه پسر خوش تیپ بیاد بهت   پیشنهاد رقص بده بعد یه پسر خوش تیپ تر که کنارت نشسته وهمیشه مثل ماست میمونه رگ غیرتش بزنه بیرون بعد تو یه خنده تحویل جفتشون بدی و با هیچ کدومشون نرقصی و همین جور درجا بزنی سر جای خودت (برگرفته از خاطرات چند سال پیش آتیش پاره الان همون درجا رو هم نمیرقصم و هیچ کدوم اون دو تا خوش تیپم وجود ندارن )

چی شد یاد این خاطره افتادم  ایا؟     ماجراش درازه خیلی.(راستی یکی از اون خوش تیپها همونه که خیلی دوست داشتم گردنشو بشکنم )

پ ن: این روزا دلم هوس یه آتیش بزرگ کرده .

پ ن: روزای سختی پیش رو دارم درست مثل یه جنگ میمونه برام دعا کنین .

پ ن: گاهی نمیشه با مشکلات مبارزه کرد باید ازشون فرار کرد .

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آذر1388ساعت 23:55  توسط آتیش پاره  | 

دیروز صبح سر جلسه آزمون فقط چرت زدم بعدشم که رفتم سر کلاس انقلاب اونم دو ساعت تموم وقتی رسیدم خونه مغزم داشت منفجر میشد بعد از خوردن نهار اونم اندازه دیو(تصمیم گرفتم چاق بشم) رفتم خوابیدم بعد از خوابم حموم داغ و وقتی از حموم اومدم بیرون رفتم روی تختم دراز کشیدم و گوشی های ام پی تری رو گذاشتم گوشم داشتم آهنگ گوش میدادم که یدفعه یاد جناب اون افتادم (میگه اسمم رو بنویس من نمینویسم) گفتم یه اس ام اس بهش بدم که چشمم افتاد به تلویزیون مسابقه استقلال و فجر بود ایشونم طرفدار استقلاله خفن پس گذاشتم مسابقه تموم بشه همین که تموم پیامو سند کردم(سلام خوبی آیا؟) فوری جواب داد (سلام نه تو خوبی؟)دلم شور افتاد گفتم یعنی چشه؟ پیام دادم (موقعیتت رو اعلام کن کجایی؟) نوشت (خونه چه طور؟) خوب چه طور نداشت گفتم 5 دقیقه دیگه بهت زنگ میزنم حالا چرا 5 دقیقه ایا؟( دو روز پیش هوس کردم برای اون یکی خطم کارت شارژ دو هزار تومنی بخرم اوشونم که خطش از همین روم به دیواری های ایرانسله(خودم دائمی دارم دیگه یعنی از اونجا که تجارت خونه ام میگرده چند تا خط دارم که دو تاش جلو دسته ) گفتم خوب با این زنگ میزنم به اون دیروزم گفتم برم کارت شارژو بیارم اول خط رو شارژ کنم بعد زنگ بزنم که هرچی گشتم کارت شارژ فرت شده بود رفته بود زمین بنابر این بعد از نیم ساعت زنگ زدم بهش ،لازمه بگم من مدلم اینجوریه که همیشه اس ام اس میدم بعد زنگ میزنم وتوی اس ام اس هام زمانم تعیین میکنم مثلا میگم 10 دقیقه دیگه اون هزار بار تا حالا بهم گفته  هر وقت بهم زنگ بزنی جواب میدم حتی اگر نتونم حرف بزنم بازم جواب میدم وازت معذرت خواهی میکنم ولی من عادتمو ترک نکردم یه عادت دیگه ام هم که اولا عصبانیش میکرد ولی الان ککش نمیگزه اینه که میگم 5 دقیقه بعد نیم ساعت بعدش زنگ میزنم یا اون زنگ میزنه من دو ساعت بعدش جواب میدم  بخدا عمدی نیست میبینی خطا راه نمیده یا کاری پیش میاد جدیدا دیگه عصبانی نمیشه تازه میگه مطمئنم وقتی میگی 5 دقیقه حد اقل نیم ساعت طول میکشه پس میرم دنبال کارای دیگه ام )داشتم میگفتم زنگ زدم بهش

من: سلام

اون: سلام خوبی؟

من : ممنون تو خوبی؟

اون : مرسی

(همین جوری حال واحوال کردیم )

من: سامان خوبه؟

اون: کی؟

من: سامان دیگه

اون: آره دیروز قبل از اینکه بیام خونه بردمش حموم

من: چرا اینقدر میبریش حموم حیوونی میچاد ها؟

اون: من کی سامان رو بردم حموم ؟ اون اون یکی سگه بود اینم حسابی خشکش کردم وگذاشتمش کنار بخاری

(بله درست حدس زدین سامان سگه اسم براش گذاشتن )

اون: از وبلاگت چه خبر؟

من: سلام میرسونه

اون: از سامان من ننوشتی توش؟

من: نخیر قرار بود عکسشو بفرستی برام میذاشتمش تو وبلاگ

اون: عکسه منو یا عکس اون؟

من: هرکدوم که خوشکل تر بودین

اون: تو دیگه

من: خوب من خودم میدونم خوشکلم لازم نیست که تو....

اون: سوسکه....

من: خودم میدونم هزار دفعه بهم گفتی

اون:

اون: چی کاره بودی امروز؟

من: آزمون دادم وبعدش کلاس داشتم وبعد نهار و خواب و الانم از حموم اومدم .

اون: اِ خودت رو خوب خشک کردی؟

من: موهامو خشک نمیکنم هیچ وقت عادتمه

اون: آخه تو مثل شیشه میمونی زرتی میشکنی(البته اون نگفت زرت من میگم)

من: زکی خبر نداری چقدر لاغر شدم همه لباسام بزرگ شده میرم بیرون قیافه ام دیدنیه

اون: ای بابا چرا آخه؟اتاقت گرمه؟

من:  آره بابا داغه اتاقم ،نمیدونم باید یا چاق بشم یا لباس بخرم هر دو صورتش خرج داره دیگه

اون : برو لباس بخر تو چاق بشو نیستی.

دیروز خیلی صدات گرفته بود پرسیدم مریضی که گفتی نه بعدش که ماجرا رو تعریف کردی ، جدی متاسف شدم از اینکه اینقدر کارات گره خورده متاسفم بخاطر مریضی پدرت و متاسفم که برعکس تو بلد نیستم کسی رو دلداری بدم اون هفته که رفتی جشن تولد و بهت خوش گذشت هم خیلی خوشحال شدم هر چند بخاطر اون کار بدی که کرده بودی یه ذره عصبانی شدم(نترسین کارش به بدی کارهای شازده دردمند نبود یه ذره بد بود نرین به گوش شازده برسونین اسمشو اینجا نوشتم ها مثال دم دست تر از شازده اسدالله میرزا نداشتم خو،) ولی هیچی بهت نگفتم وگفتم خوب این بیچاره بعده عمری رفته مهمونی وخوش گذرونی دیگه، دیروز که دیدم نمیتونم دلداریت بدم زود ازت خداحافظی کردم راستش خیلی دوست دارم میتونستم کمکت کنم ولی نمیتونم .

یه مدتیه خاطرات دو سال پیش همه اش میاد تو ذهنم و خداروشکر از یاد اوری هر کدومشون لبخند میزنم ولی بعدش میگم کاش هنوز مثل اولا شوخ و شنگ بودی هرچند که هنوزم با من میگی و میخندی اما صدات پر از غمه من با همه وجودم میفهممت اینو باور کن.

 پ ن: یکی از اساتیدم فوت کرده برای آمرزش روحش یه فاتحه بفرستین باورم نمیشه که فوت شده .

پ ن: ته دیس برنجو که میخورم چشمها ی مامانم از حدقه میزنه بیرون ومیگه واییییییییی آتیش پاره داره ته دیس رو میخوره ،میگم خوب من هرچی به این بابا میگم پول بده برم لباس بخرم نمیده منم مجبورم برای اینکه لباسهای خودم دوباره اندازه ام بشه چاق بشم.

 پ ن: شازده اگه اومد خوند باید بگم مثال بود ناراحت نشه هرچند که شک دارم ناراحت بشه حالا شما بهش چیزی نگین

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 آذر1388ساعت 20:3  توسط آتیش پاره  | 

این پست مربوط میشه به تراوشات یه ذهن به شدت درهم برهم گفتم نگی نگفت.در ضمن حال بهم خوردنم توش داره ها .

نمیدونم اون موقع که تند تند آپ میکردم واقعا حرفی برای گفتن داشتم آیا؟

این چند روزه به دو دلیل آپ نکردم 1- هیچی تو مغزم نداشتم 2- یکمی مریض احوال بودم (نترسین آنفولانزا نگرفتم که )

این مدت همه اش آهنگ گوش دادم درسم فرت .

این نونی که گذاشتن تو سفره ام (یک هفته در میون امتحان های پارسه) حسابی ضد حاله من اونجا چرت میزنم از کیک وآبمیوه هم بدم میاد اون موقع صبح، تازه فردا باید زود از سر آزمون پا بشم و با حسنی همدردی کنم ،حسنی کیه آیا؟ همون که جمعه ها میرفت مکتب منم فردا کلاس فوق العاده دارم اونم درس انقلاب حالا حتما میگین دیگه کلاس انقلاب رفتن داره؟ نه والله اما به شرطی که استادش یه جزوه بی سر وته بده وخودشم بیاد سر کلاس قصه بگه نه این استاد ما که یه کتاب بهمون داده و همه اش حرفهای قلمبه سلمبه تحویلمون میده .حفظ کردن یه مشت لایحه کاپیتالاسیون ماپیتالاسیون.

به شدت افتادم تو خرج لباسام اونقدر بهم بزرگ شده که نگو حداقل دو سایز باورشم برای خودم سخته اینقدر یدفعه ای و این همه کاهش وزن خیلی بده پارسال .... پول دادم یه پالتو خریدم که یک ماه پیشم که امتحانش کردم فیت تنم بود اما الان سر شونه هاش افتاده انگاری پالتوی دو سایز بزرگتر رو پوشیدم زیر چشمامم چال افتاده رگهای دستمم زده بیرون (یاد جنازه ای میافتم که چند سال پیش توی سالن آناتومی دیدم )باید برم لباس بخرم .

چی شد من یاد این جنازهه افتادم آیا؟ بذارین براتون تعریف کنم:

من رشته ام تجربی بود ولی هیچ وقت از رشته پزشکی خوشم نمیومد عاشق ژنتیک بودم(الانم رشته ام اصلاحه که به ژنتیک خیلی ربط داره) وقتی پیش دانشگاهی بودیم 6 تا کلاس تجربی بودیم کلاس ما بین 6 تا کلاس ممتاز ترین کلاس شد و جایزه مون این بود که ببرنمون گردش علمی روز موعود رسید و هر 30 نفرمون رو بردن دانشگاه علوم پزشکی توی راه یکی از دبیر ها گفت میبریمتون سالن آناتومی همه بچه ها نگاه هم میکردن و میگفتن آناتومی یعنی چی استاد مربوطه که استاد مشاور بود گفت والله منم نمیدونم آتیش پاره یه مقدار این لایه های مغزیشو بالا پایین کرد و یهو ذوق زده جیغ زد آخ جون جنازه ، همه چپ چپ نگام کردن وگفتن چی؟ گفتم آناتومی همون سالن تشریح دیگه ، دبیرمون صورتش رفت تو هم و بچه ها همه کپ کردن جز چند نفری که مثل خودم هیجان زده شده بودن جونم براتون در بره (یعنی بگه )رفیتم تو سالن آناتومی یه سالن درندشت که دور تا دورش تابوت های فلزی و چفت وبند دار بود آخ این استاده بیچاره بدجور خودشو کنترل کرد ولی خدایی خوب کنترل کرد

یه اآقای دکتری اومد برامون یه مقدار از رشته پزشکی و سالن تشریح وچگونگی نگهداری جنازه ها گفت و دست اخر گفت بریم یه جنازه ببینیم مارو برد طرف یکی از تابوتها ،اها یادم رفت اون وسط یه میز بود با چند تا سطل روی میز یه مشت جنین بود توی الکل و چند عدد ناقابل مغز انسان در سطل که باز شد من یاد یه چیزی افتادم که اینجا نمیگم توی سطل ها چشم وچال انسان بود (چرا الان که دارم تعریف میکنم حالم بد شده ولی اون موقع نه ؟) خولاصه رفتیم خدمت جنازه که جنازه یه مرد چهل ساله بود و جای بی ناموسیشم پوشونده بودن (چند سال قبلترش دختر عمه جان که پزشکن از این سالن تشریح یه سری تعریفها میکرد که تنها شنونده اش من ورپریده از روی خر پریده بودم اون یه تشبیه هایی میکرد که من یه نمونه شو میگم چون با چشمهای خودم دیدم و اون این بود که پوست بدن چنازه درست عین لواشک شده بود بخاطر موادی که بهش زده بودن ) بچه ها همگی به جنازه دست زدیم  تازه باهاشم عکس گرفیتم که متاسفانه من اون عکس رو ندارم بعد رفتیم پیش موش ها وقتی اومدیم خونه قبلش یه دوش گرفتم یادمه خورش قیمه داشتیم نشستم با اشتهای دو برابر همیشه(بعد از دیدن اون صحنه های واقعا بد ) غذا خوردن بعدش دیدم مامانم هیچی نمیخوره آخرش گفت : آتیش پاره من که نیومدم اونجا اشتهام کور شده تو چه جوری اینقدر راحت میخوری (تازه من هیچی به مامانم هنوز نگفته بودم فقط گفتم جنازه دیدیم از اون سطل مذکور و مغز آدمها و جنین ها هیچی نگفتم) فرداش که رفتم مدرسه دیدم بیشتر بچه ها نیومدن چرا آیا؟ هیچی همچین رفته بودن زیر سرُم و تو بیمارستان چرا آیا؟ نیدونم .

الان من همچین مثل اون جنازهه شدم مامان از دستم عصبانیه خودمم از دست خودم عصباینم که چرا هیچی اشتهای غذا خوردن ندارم و هیچی لباس اندازه ام نیست همه گل وگشادن

پ ن: من به جای سیم آخر میزنم به سیم تارم ......

پ ن: پ ن اولو جدی نگیر یعنی بگیر چه میدونم یکاریش بکن دیگه

پ ن: خواهر کوچیکه از ترس آمپول حاضره کلی دارو بخوره میگم بچه من وقتی هم بچه بودم حتی کم سن وسال تر از تو تا یه عطسه میکردم خونه رو میذاشتم روی سرم که اینا منو دوست ندارن میخوان من بمیرم منو نمیبرن دکتر تا آمپول بزنم از همون بچگی عاشق آمپول بودم و حتی یه ذره گریه هم نمیکردم الانشم به عشق آمپول میرم دکتر تاز زود خوب بشم اونم آمپولهای گنده گنده خواهرم میگه عجب بچه خری بودی .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آذر1388ساعت 22:29  توسط آتیش پاره  |